تلنگر زدی...
بغضم لرزید...
نشست تو گلوم...
سرخی...
داغی...
حلقه زد...
تر شد...
فریادش سر تو خالی شد...
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:8  توسط نیمکت
|

تلنگر زدی...
بغضم لرزید...
نشست تو گلوم...
سرخی...
داغی...
حلقه زد...
تر شد...
فریادش سر تو خالی شد...
اینجا تنها نیستم !!!
او هست.
عطرش هست.
و قاب عکس همیشه ساکتش کنارم.
دل نوشته ی دوست عزیزم : هدی اصفهانی
آنقدر بدون حضور تو با تو حرف زده ام
که دیگر وقتی میگویی میتوانی گوش باشی
من احساس تکراری و بیهوده بودن حرف هایم را میکنم...
کاش سکوت های تو فرمان ساکت ماندن به من نمی دادند...
تقدیم به بهترین دوستم که قشنگ ترین و عزیزترین خاطره را برایم ثبت کرد...
دوستش دارم و همیشه به نیکی از او یاد میکنم و برایش بهترین ها را آرزو دارم.