میان جنگل کاج های تلخ
هر نیمکتِ خالی
می تواند جای تو باشد ـ
و این جا
چقدر نیمکت خالی هست
هر غروب ـ

میان جنگل کاج های تلخ
هر نیمکتِ خالی
می تواند جای تو باشد ـ
و این جا
چقدر نیمکت خالی هست
هر غروب ـ
دوستت ندارم این روزها
خالی نمیکنی مرا این روزها
هنگامی به تو علاقمند شدم که واسطه ای شدی بین من و او...
زبان من شدی پیش او
بگذریم...
دوستت ندارم این روزها نقاشی.
...
زمانی فکر میکردم تنهایی تو هم بزرگ و از جنس تنهایی های منه...
به تو نزدیک شدم...
ذوق زده بودم از برآورده شدن آرزویی بزرگ و کهنه...
حالا تو را کمی بهتر میشناسم... کمی بیشتر ار آغاز...
تو خوبی... بیشتر از آرزویی که داشتم...
اما تنهایی من...
پاییز ...پاییز...
باد ... رنگ ... انبوه برگ ... رقص کنان ...
من...من... من...
پر از نوستالژی ام این روزها...
روزی دونه های تو رنگ عقیق میشن...
میری بالا... بالا... بالا...
سنگین میشی و می درخشی...
بعد
ترک میخوری...
دونه های دلت پیدا میشن...
شیرین و خوش رنگ...
من هم از این پایین برات دست تکون میدم...
روزی که خیلی دور نیست.
...
به یاد همون انار آبیی که روزی چیز با ارزشی به من داد...
بابت آن روزها و این روزها از تو متشکرم انار آبی.
......