تبليغاتX
جلوت و خلوت یک نیمکت

 

بهار - عکاس: مریم سادات منصوری

                                     "  عید همگی مبارک  "

                            سال خوبی را برای همه ی دوستان آرزو میکنم .

                                                                .. التماس دعا ..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 21:26  توسط نیمکت  | 

 

...

 

خب

راستش را بخواهی

 

شب های بی ستاره

شب های دوست داشتنیی نخواهند بود .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:6  توسط نیمکت  | 

 

...
نسیم خنک
از پنجره ی نیمه باز تاکسی .


بعد از اولین پیچ
ماه شب چهارده
گرد و زیبا .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 21:20  توسط نیمکت  | 

 

...

آمدم خانه تکانی کنم

گرد و غبارش بر دلم نشست !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 7:50  توسط نیمکت  | 

 

...

نغمه به نوک گیر گنجشک !

صدایت مرا میبرد به سال های گذشته

دوران تنهایی...

بعدازظهر های دلگیر .

 

نغمه به نوک گیر

باز گشته اند آن روزها .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 14:56  توسط نیمکت  | 

 

...

 

 

 

 

 

هِق   هِق   هِق

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 23:42  توسط نیمکت  | 

 

...

کرم های شب تاب را خوب به یاد دارم...

 

نیمه شبی که تو را زیر درخت توت دفن کردم .

 

 

 

 

 .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:48  توسط نیمکت  | 

 

...

بعد از ظهری ابری .

ساعتی به خواب میروم .

 

من باید سریعتر حرف بزنم

و تو باید سریعتر به خانه بازگردی .

 

 

نه    نه    نه   ...

 

یعنی در خواب هم نمی توانی ... ؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 8:41  توسط نیمکت  | 

 

...

به زیر دوش پناه می برم ...

.

 

 

 

 

 

 

 

 

در این ساعت های خلوت و لرز

گرمای پتو  حمایتم میکند .

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 22:32  توسط نیمکت  | 

 

...

چند شبی ست که در جستجوی آرامش ساعتی زودتر از نیمه شب به خلوت تختم پناه می برم.

اما خوابم نمی برد.

 

غلت میزنم.

 

چراغ را روشن میکنم.

کتابی باز میکنم.

دوباره می بندم :

نه... مغزم گنجایش کلمات تو را ندارد.

 

چراغ را خاموش میکنم.

دو ساعتی از نیمه شب گذشته.

غلت میزنم.

 

بی خوابی     بی خوابی

 

چیزی که این شب ها گریبانم را رها نمی کند !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:9  توسط نیمکت  | 

 

 ...

بر سرعت قدم هایم می افزایم.

حالا چهره ی گرم من است که قطره ها را دعوت به نشستن میکند .

 

 

 

 

دیگر ردی بر چهره ام نمی بینند ... رهگذران .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 7:22  توسط نیمکت  | 

 

...

من باید سریعتر حرف بزنم

و تو باید سریعتر به خانه بازگردی .

 

کلید را قورت میدهم

و  قفل دهانم را می اندازم !

 

 

 .

این روزهای سرد زمستانی را دوست میدارم .

شال گردنم تا نیمه های صورتم را می پوشاند !

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 22:2  توسط نیمکت  | 

 

...

زیر باران.

 

سر بالا.

چشم ها بسته.

می چرخم...

چرخ    چرخ     چرخ 

 

 

 

سرعت میگیرم.

افکارم پیچ میخورند...

گویی حالا سبک تر شده اند !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:37  توسط نیمکت  | 

 

...

از دامنه به پایین سرازیر میشوم.

گوش هایم را میگیرم تا نشنوم هیچ ترانه ی عاشقانه ای را .

 

سرعت میگیرم .

شاید از نفس بیفتم !

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 14:20  توسط نیمکت  | 

 

...

 خودم را دور میکنم از بادهای دلفریب...

پنهان میشوم از آفتاب مهربان.

اما من همیشه از جانورهای ساکن زیرزمین های تاریک و نمور بیزار بودم!

می ترسیدم... به شدت می ترسیدم.

هنوز هم می ترسم... به شدت می ترسم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 15:35  توسط نیمکت  | 

 

...

من داشتم قدم می زدم...

یک وقتی.. یک جایی.. زمانی رسید که دیگر قدم نمی زدم !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:26  توسط نیمکت  | 

روزی که دستت وا بشه !-مریم سادات منصوری

     بعد از سالها هوس کردم دفترچه خاطرات دوره ی دبیرستانمو ورق بزنم.

     دفتری که در اون بعضی از دوستام و حتی معلم هام برام چند خطی

     یا چند صفحه ای یادگاری نوشتن.

     چقدر خاطره...

     بین نوشته ها چند خط از دست نوشته ی یکی از دوستام

     که سال آخر مدتی بغل دستی هم بودیم کلی منو خندوند ...!  

 

     " ... خواهش میکنم بخاطر حرف هایی که میزنم ناراحت نشو

     اما من همیشه حس میکنم تو همون دن دیگو دلاوگا هستی که

     وقتی نقاب زورو را به چهره اش می زنه دوست داشتنی تر میشه..." !

 

    ...

     پ.ن۱: حالا خنده ش کجا بود نمیدونم !

     پ.ن۲: نمیدونم چرا یاد مشت بسته و اینا افتادم!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 0:30  توسط نیمکت  | 

عکس : مریم سادات منصوری

 

خدایا

مرا بخاطر شکایت هایم ببخش.

و زمانی که ناشکری کردم به آرامی به من یادآوری کن.

از تو بخاطر آنچه برایم مقدر کرده ای سپاسگذارم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 13:1  توسط نیمکت  |