" عید همگی مبارک "
سال خوبی را برای همه ی دوستان آرزو میکنم .
.. التماس دعا ..

" عید همگی مبارک "
سال خوبی را برای همه ی دوستان آرزو میکنم .
.. التماس دعا ..
...
خب
راستش را بخواهی
شب های بی ستاره
شب های دوست داشتنیی نخواهند بود .
...
نسیم خنک
از پنجره ی نیمه باز تاکسی .
بعد از اولین پیچ
ماه شب چهارده
گرد و زیبا .
...
آمدم خانه تکانی کنم
گرد و غبارش بر دلم نشست !
...
نغمه به نوک گیر گنجشک !
صدایت مرا میبرد به سال های گذشته
دوران تنهایی...
بعدازظهر های دلگیر .
نغمه به نوک گیر
باز گشته اند آن روزها .
...
کرم های شب تاب را خوب به یاد دارم...
نیمه شبی که تو را زیر درخت توت دفن کردم .
.
...
بعد از ظهری ابری .
ساعتی به خواب میروم .
من باید سریعتر حرف بزنم
و تو باید سریعتر به خانه بازگردی .
نه نه نه ...
یعنی در خواب هم نمی توانی ... ؟؟؟
...
به زیر دوش پناه می برم ...
.
در این ساعت های خلوت و لرز
گرمای پتو حمایتم میکند .
...
چند شبی ست که در جستجوی آرامش ساعتی زودتر از نیمه شب به خلوت تختم پناه می برم.
اما خوابم نمی برد.
غلت میزنم.
چراغ را روشن میکنم.
کتابی باز میکنم.
دوباره می بندم :
نه... مغزم گنجایش کلمات تو را ندارد.
چراغ را خاموش میکنم.
دو ساعتی از نیمه شب گذشته.
غلت میزنم.
بی خوابی بی خوابی
چیزی که این شب ها گریبانم را رها نمی کند !
...
بر سرعت قدم هایم می افزایم.
حالا چهره ی گرم من است که قطره ها را دعوت به نشستن میکند .
دیگر ردی بر چهره ام نمی بینند ... رهگذران .
...
من باید سریعتر حرف بزنم
و تو باید سریعتر به خانه بازگردی .
کلید را قورت میدهم
و قفل دهانم را می اندازم !
.
این روزهای سرد زمستانی را دوست میدارم .
شال گردنم تا نیمه های صورتم را می پوشاند !
...
زیر باران.
سر بالا.
چشم ها بسته.
می چرخم...
چرخ چرخ چرخ
سرعت میگیرم.
افکارم پیچ میخورند...
گویی حالا سبک تر شده اند !
...
از دامنه به پایین سرازیر میشوم.
گوش هایم را میگیرم تا نشنوم هیچ ترانه ی عاشقانه ای را .
سرعت میگیرم .
شاید از نفس بیفتم !
.
...
خودم را دور میکنم از بادهای دلفریب...
پنهان میشوم از آفتاب مهربان.
اما من همیشه از جانورهای ساکن زیرزمین های تاریک و نمور بیزار بودم!
می ترسیدم... به شدت می ترسیدم.
هنوز هم می ترسم... به شدت می ترسم!
...
من داشتم قدم می زدم...
یک وقتی.. یک جایی.. زمانی رسید که دیگر قدم نمی زدم !

بعد از سالها هوس کردم دفترچه خاطرات دوره ی دبیرستانمو ورق بزنم.
دفتری که در اون بعضی از دوستام و حتی معلم هام برام چند خطی
یا چند صفحه ای یادگاری نوشتن.
چقدر خاطره...
بین نوشته ها چند خط از دست نوشته ی یکی از دوستام
که سال آخر مدتی بغل دستی هم بودیم کلی منو خندوند ...!
" ... خواهش میکنم بخاطر حرف هایی که میزنم ناراحت نشو
اما من همیشه حس میکنم تو همون دن دیگو دلاوگا هستی که
وقتی نقاب زورو را به چهره اش می زنه دوست داشتنی تر میشه..." !
...
پ.ن۱: حالا خنده ش کجا بود نمیدونم !
پ.ن۲: نمیدونم چرا یاد مشت بسته و اینا افتادم!
خدایا
مرا بخاطر شکایت هایم ببخش.
و زمانی که ناشکری کردم به آرامی به من یادآوری کن.
از تو بخاطر آنچه برایم مقدر کرده ای سپاسگذارم.