تبليغاتX
جلوت و خلوت یک نیمکت

 

...

این بار هم به تو پناه آوردم .

گرمایت کمی آرامم میکند .

 

 

 

 

 

 

 

بیش از این نمی توانم با وجدانم مبارزه کنم 

شیر آب را می بندم .

 

 

چهره ام را میان حوله پنهان میکنم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:48  توسط نیمکت  | 

 

...

شاخه های تو سرپناهم شد

وقتی باران می بارید.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:6  توسط نیمکت  | 

 

...

 

چه م شده؟!

من که خود از شما خواستم شکایت هایم را نشنیده بگیری...

حالا تعجب میکنم چرا عقوبتم نمی کنی ؟!!

 

نمی دانم.

شاید برایم خیلی قهار تصویر شده بودی...

 

وقتی با شما حرف میزنم

فکر میکنم همین روبرویم ... کمی بالاتر ...

نشسته ای و مرا نظاره میکنی .

 

ولی سکوت شما ...

سکوتت دیوانه ام میکند .

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 9:38  توسط نیمکت  | 

 

...

 

به پشت افتاده ام .

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 22:58  توسط نیمکت  | 

 

...

دلم میخواهد برایت شعر بسرایم .

برای تو که...

وشعر می آید که مرابا تمام خستگی بسراید.

 

و اگر اینجا

آسمان آبی تر است

و پرندگان سرمستانه تر می خوانند

و ذهن ها هشیارترند

 

با این همه

نیلوفران مرداب زیباترند

که خود را از تباهی به بلندای آفتاب می کشند .

آفتابی که همیشه در آسمان است

حتی اگر زمین سرخ باشد .

 

                                         قربانت : مختاری . اردیبهشت ۸۰

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 17:46  توسط نیمکت  | 

 

...

می خواهم کوچک و کوچکتر شوم.

انقدر که به دیده نیایم.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 15:38  توسط نیمکت  | 

 

...

 

تک درخت تبریزی  .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 23:14  توسط نیمکت  |