...
این بار هم به تو پناه آوردم .
گرمایت کمی آرامم میکند .
بیش از این نمی توانم با وجدانم مبارزه کنم
شیر آب را می بندم .
چهره ام را میان حوله پنهان میکنم.

...
این بار هم به تو پناه آوردم .
گرمایت کمی آرامم میکند .
بیش از این نمی توانم با وجدانم مبارزه کنم
شیر آب را می بندم .
چهره ام را میان حوله پنهان میکنم.
...
شاخه های تو سرپناهم شد
وقتی باران می بارید.
...
چه م شده؟!
من که خود از شما خواستم شکایت هایم را نشنیده بگیری...
حالا تعجب میکنم چرا عقوبتم نمی کنی ؟!!
نمی دانم.
شاید برایم خیلی قهار تصویر شده بودی...
وقتی با شما حرف میزنم
فکر میکنم همین روبرویم ... کمی بالاتر ...
نشسته ای و مرا نظاره میکنی .
ولی سکوت شما ...
سکوتت دیوانه ام میکند .
...
دلم میخواهد برایت شعر بسرایم .
برای تو که...
وشعر می آید که مرابا تمام خستگی بسراید.
و اگر اینجا
آسمان آبی تر است
و پرندگان سرمستانه تر می خوانند
و ذهن ها هشیارترند
با این همه
نیلوفران مرداب زیباترند
که خود را از تباهی به بلندای آفتاب می کشند .
آفتابی که همیشه در آسمان است
حتی اگر زمین سرخ باشد .
قربانت : مختاری . اردیبهشت ۸۰
...
می خواهم کوچک و کوچکتر شوم.
انقدر که به دیده نیایم.