اتود جدید برای کتاب خواب ها و هندوانه ها به سفارش نشر شهر .

اتود جدید برای کتاب خواب ها و هندوانه ها به سفارش نشر شهر .
ناگزیر از سفرم، بی سر و سامان چون باد / به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد
کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت / بال تنها غم غربت به پرستوها داد
چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای / اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
فاضل نظری
....
پ.ن: باید احساس هایم را جمع و جور کنم، آنوقت شاید بتوانم بنویسم...
آنوقت شاید کمی برایم هضم شوی!
مپرس حال مرا ! روزگار یارم نیست جهنمی شده ام، هیچ کس کنارم نیست
نهال بودم و در حسرت بهار ! ولی درخت می شوم و شوق برگ و بارم نیست
آمد، آتش زد و رفت .
از وقتی رفته است اشکی نریخته ام...
شاید بُهت زده ام !
دوستش داشتم، بیشتر از آنچه به نقاب خجالت ام رخنه کند .
کاش حرف هایش را نشنیده بودم .
نمی دانم از این پس که می بینمش ...
میتوانم به چشم هایش نگاه کنم و اشکی نریزم؟
میتوانم به چشم هایشان نگاه کنم و اشکی نریزم؟
....
پ.ن۱ : گفته بودی درد دل کن گاه با هم صحبتی کو رفیق رازداری! کو دل پرطاقتی؟
پ.ن۲ : اشعار بالا از آثار استاد فاضل نظری ست.
...
خداوند بینهایت است و لامکان و لازمان .
اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید ،
و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر گمان تو کارگشا ...
خداوند همه کس را همه چیز می شود .
به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دلها ، به شرط طهارت روح ،
و به شرط پرهیز از معامله با شیطان .
ملاصدرا

... و سپس به تاریکی رانده شدم .
...
احوال: زندگی ام مثل دویدن روی تردمیل شده !

اتود برای داستان خواب ها و هندوانه ها به سفارش نشر شهر به نویسندگی مرجان کشاورز آزاد.
این بار راحت تر اتود زدم!
....
پ.ن: تو ماه را بیشتر از همه دوست می داشتی
و حالا
ماه هر شب
تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما این ماه
با هیچ دستمالی
از پنجره ها پاک نمی شود .
رسول یونان
بالاخره کتاب پوتی کو از مجموعه ی نشر شهر به چاپ رسید.
این اولین تجربه ی تصویرگری ام با نشر شهر بود. با داستان ارتباط نمی گرفتم
و دیر به نتیجه رسیدم . متاسفانه صفحه آرایی در نهایت توسط ناشر انجام شد.
تصاویر هم در چاپ کمی تیره و زرد شدند !
در مجموع ناراضی نیستم . تجربه ی خوبی بود .
در پست های قبلی چند فریم از کتاب رو نمایش داده بودم .
کار جدیدی دست گرفتم : خواب ها و هندوانه ها .
......
پ.ن تبریک : راهیابی انیمیشن چتر رنگی به کارگردانی دوست عزیزم هدی اصفهانی
به جشنواره ی منطقه ای ساوالان .
چقدرتلخه زندگی..
همیشه از خوردن چای تلخ لذت بردم.
کاش می شد قند پهلوی تمام چای هایی که در زندگی تلخ خوردم رو ٬ قاطی کنم توی دل زندگیم.
هیچ وقت طعم تلخ چای اذیتم نکرده.
اما طعم تلخ این زندگی زهرماری کم کم داره خفم می کنه.
دل نوشته ی: هدی .. به نام او که زندگی از او رنگ می گیرد.
عشق
شکل های بسیار دل انگیزی دارد
مثل گل سرخ
در دست دختری زیبا
مثل ماه
بالای کلبه ی برفی
اما من
گوش بریده ی ونسان ونگوگم
شکل تلخی از عشق .
" رسول یونان "
...
این روزها سرگشته و تنها شده ام... کمی شبیه کودکی ام .
گاهی فکر میکنم از نشانه های بزرگ شدن همین خزیدن به اندرون است !
پس کاش من هم می توانستم کمی بزرگ شوم... ولی نه بخاطر رفتن تو .
.......
پ.ن: انیمیشن چتر رنگی به کارگردانی دوست عزیزم هدی اصفهانی در
جشنواره ی فیلم کوتاه "سیب هشتم" مقام اول را کسب کرد .
خیلی خوشحالم . هورررررراااااااااااااااااااا...
دردا ... من جوانی را به سر کردم ... تنها ... از دیار خود سفر کردم ...
من غریبی قصه پردازم ... چون غریقی غرق در رازم ...
گم شدم در غربت دریا ... بی نشان و بی هم آوازم ...
می روم شب ها به ساحل ها ... تا بیابم خلوت دل را ...
روی موج خسته ی دریا ... می نویسم اوج غم ها را ...
........
پ.ن: توی تاکسی در خلوت خودم با این موسیقی حالی می بردم
این تصویر اومد توی ذهنم !
...
دوباره سر و کله ات پیدا شد .
سه هفته شده که با تو به تاریکی برگشته ام .
چرا چشمانم نمی بینند؟
گوش هایم... گوش هایم چرا نمی شنوند؟
قلبم...
قلبم سنگ شده ست ...
چیزی را حس نمیکنم...
...
آیس پک با تکه های درشت دل تنگی ... همراه با اجرای موسیقی زنده !
...
بگذار دوباره نغمه سردهد .
پیرمرد با صفایی تعریف میکرد که یک روز صبح اومد در شیشه ی عسلو باز کنه
یکهو زنبوره گفت: اِهم م م !
:)
...
این شب ها
چه نزدیک میخوانی پشت پنجره .


بعد از سالها هوس کردم دفترچه خاطرات دوره ی دبیرستانمو ورق بزنم.
دفتری که در اون بعضی از دوستام و حتی معلم هام برام چند خطی
یا چند صفحه ای یادگاری نوشتن.
چقدر خاطره...
بین نوشته ها چند خط از دست نوشته ی یکی از دوستام
که سال آخر مدتی بغل دستی هم بودیم کلی منو خندوند ...!
" ... خواهش میکنم بخاطر حرف هایی که میزنم ناراحت نشو
اما من همیشه حس میکنم تو همون دن دیگو دلاوگا هستی که
وقتی نقاب زورو را به چهره اش می زنه دوست داشتنی تر میشه..." !
...
پ.ن۱: حالا خنده ش کجا بود نمیدونم !
پ.ن۲: نمیدونم چرا یاد مشت بسته و اینا افتادم!
مثلا مجرد ! مثلا متاهل !
...
پ.ن۱: رنگ سبز و قرمز مکمل همدیگرند مثل رنگ زرد و بنفش یا رنگ آبی و نارنجی.
پ.ن۲: اگر رنگ های مکمل نوری باشند با ترکیب آنها رنگ سفید بدست میاد.
پ.ن۳: اگر رنگ های مکمل جرمی باشند با ترکیب آنها رنگ سیاه بدست میاد.
پ.ن۴: فقط یه بیان تصویری ست از اینکه میگن خوبش خیلی خوبه !
....

تصویرسازی کتاب پوتی کو نوشته ی سرور کتبی برای نشر شهر...زمستان۸۷
...
پ.ن۱: کار اول (تصویر قطار) اتودی بود که پس از سفارش داستان برای ناشر زدم...
که به نظر مدیر فروش نشر کار بازارپسند ! نبود و مناسب نمایشگاه بولونیا ! بود !!!
بنابراین کارهای بعدی خلق شدن و بحمدالله مورد پسند واقع شدن !
کار کاملا سفارشی ست و دستم در طراحی و شخصیت پردازی باز نبود!
باید کاری بازارپسند ! ارائه میدادم.
به هر حال تجربه ای بود.
چند صفحه رو بعنوان نمونه نمایش دادم...
کارها بصورت دو صفحه روبروی هم هستند.
صفحه هایی که بیشتر دوستشان دارم.
پ.ن۲: خلاصه ی داستان:
داستان در مورد صدای اسبی ست که روزی از پای اسب بیرون میپرد.
بدنبال شوهر!!!
ابتدا به قطاری میرسد ولی جواب رد به چیش چیش هو هو میدهد...
سپس به یک تبر که باز جواب منفی ست!
به اره میرسد و زندانی او میشود که شب هنگام از قفس فرار میکند.
در جاده کامیونی دنبالش میکند و او پس از فرار به خیابان های شلوغ و دودی و
پر صدای شهر میرسد...
صدای تصادف...آمبولانس... پلیس...و...
از شلوغی به بیرون شهر پناه میبرد.
احساس تنهایی گریه اش را در میاورد!
همینجور که مشغول زار زدن است صدای خش خشی میشنود...
بر میگردد برگهایی و میبیند که در باد صدای خش خش میدهند...
خیلی سریع از برگ تقاضای ازدواج میکند!
و در آخر شاد و خوشحال دست در دست هم به آنسوی ابرها میروند !!!!
تمام.
پ.ن۳: من هم بعد از خوندن احساس شمارو پیدا کردم...
...
پ.ن: دست به قلم می برم و هرروز ضعیف تر از روز پیش
طرح میزنم!
کاغذهایم پر از طرح های بی معنی و بی هدف شده اند!
پر از حرفم ولی در بیان ناتوان شده ام !
دوست دارم روی نیمکت بپرم و دوباره تلاش کنم برای رسیدن
به انار آبی...
دانه ی آبی...
دانه های آبی...

بالاخره ۶ بهمن هم اومد و رفت !
تمام شد.
فارغ شدم.
خوشحالم؟ نه. نیستم!
حس هایی دارم که فکر کنم به زودی تو نقاشی هام نمایان میشن!
...
پ.ن۱: دوست عزیزم هدی اصفهانی،در طول و عرض این پروژه کنارم بودی، کمکم کردی،
از تو بسیار سپاسگذارم.
پ.ن۲: تصمیم دارم داستان دانه ی آبی و نیمکت و ماجراهایشان را ادامه دهم.
بزودی بروز میکنم.
پ.ن۳: این تصاویر قسمتی از پروژه ی پایانی منه.
پروژه ای که راضیم نکرد!
ابعادهمه ی کارها ۱۰۰*۱۰۰ سانتیمتر و با تکنیک اکرلیک است.
توت های شیرین...
...
پ.ن۱: طرح این پست از عنوان پست مهربان دوستم خلق شد...
پ.ن۲: من طعم توت سفید رو دوست ندارم!
ولی طعم بصری ش ... معرکه ست!
پ.ن۳: این داستان ادامه دارد...
...
پسا پ.ن: امروز سه باره شروع کردم....
این بار هرچی بشه چاره ای نیست
باید ادامه بدم!
فکر کنم تا سه نشه بازی نشه!
...
پ.ن: بعضی وقتا چه راحت میشه پست بی ربط گذاشت!
...
پسا پ.ن۱: خرد کننده ترین قسمت ماجرا نگاه مطمئن!!! دوستانم
به ۶ بهمن...
پسا پ.ن۲: با یه کمک کوچیک آزاد میشدم!
...
پ.ن۱: می تونست این کلاغ خیلی خوشگلتر باشه!
پ.ن۲: همینطور این بادبادک!
...
پسا پ.ن: کمتر از دو هفته وقت دارم و هنوز تکنیکمو پیدا نکردم!
مسخره ست!
همه چیز حاضره!
بوم ها کشیده شده...
چسب های دورش زده شده...
رنگ و ماژیک و غیره همگی آماده ست.
دیگه هیچ بهانه ای نیست!
فقط منم که آماده نیستم!
...
پ.ن۱: چند روزه که همش با خودم میگم
آخه خدا وکیلی اگه تو این کارای
خودتو تو بلاگ یه نفر دیگه میدیدی
عمرا اگه ...save picture az می گرفتی!
پ.ن۲: چیزی تا اول بهمن نمونده...
ترسیدم !
پ.ن۳: به مهربان دوستم میگم دلم به کار نمیره...
دستم به کاغذ نمیره...
میگه زمان نداری...
دیر میشه هاااا...
حتی شده بدون دست کار کن!
کاش بدون دل هم میشد نقاشی کرد!
...
پ.ن: شرار انگیز و طوفانی
هوایی در من افتاده ست
که همچون حلقه ی آتش
در این گرداب می گردم
چه آرامشی گرفتی آقای کلاغ...
...
پ.ن: یلدات شادباش دونه ی آبی.
پ.ن: یلدا بر همه ی دوستان شادباش.
...
پریا: و یه چیز دیگه...
زخم های آدم سرمایه ست حامد
سرمایه تو با این و اون تقسیم نکن
داد نکش...
هوار نکش...
آروم و بی سرصدا همه چیز و تحمل کن.
......
حامد: در و دیوار این خونه عذابم میده پریا
پریا: بذار عذابت بده حامد
این تیغ تیزی که به جونت افتاده
بذار خراشت بده
بذار زخمت بزنه
اونقدر زخمت بزنه تا تیزیش کم بشه.
حامد: باشه هر چی تو بگی پریا
ولی این زخم ها مرهم نمی خواد؟
......
پ.ن۱: ( قسمتی از فیلمنامه ی شب یلدا ساخته ی کیومرث پوراحمد )
پ.ن۲: همینجوری.
من زیر بارش دونه های آبی تو بود که جون گرفتم
چون خودم یه نیمکت سیاه بودم در آرزوی آبی شدن!
درست عرفه ی پارسال بود که من این دونه های آبی رو هدیه گرفتم..
امسال هم ۲تا هدیه ی عزیز گرفتم که جلد یکی از اونا آبیه !
من از تو متشکرم ..
....
پ.ن۱: بعضی حرف ها و احساس ها به تصویر نمیان!
پ.ن۲: چاره چیه؟
پ.ن۳: می دونم چرا دوست ندارم کارهای جدیدمو بذارم!
...
کاش در این ساعت های پراز تنهایی به من میگفتی
دوستم داری...
لطفا لبخند بزن آقای کت...
...
پ.ن: بدون شرح !
خیلی دوست داشتم امسال هم همین روز همین ساعت پیش تو باشم...
دوست داشتم تصویری رو که آماده کرده بودم بذارم ولی نشد که بشه...
فرصتی دیگر...
.....
من بابت همه ی خوبی ها و محبت هاو صبوری هات از تو ممنونم...
این هم یه طرح کوچولو به بهانه ی ضحی عزیز...
...
پ.ن۱: اینجا پاییز است...
پ.ن۲: چک چک باران...
پ.ن۳: شب بخیر آقای سیاه...
وقتی نمیتونم زیبا بیان کنم
بیان نمی کنم.
...
شاید تنها باید گوشه ای می نشستم و طرح تورا می کشیدم... نه بیشتر.
چقدر سنگینه حجم خاطره ی اون لحظه.
وقتی تو حرفی نمی زنی ...
...
من گلابی میخورم و هر روز گلابی تر میشوم
نه عاشق تر !!!!!!! *
* قسمتی از دل نوشته ی دوست عزیزم هدی اصفهانی
..........................................................
پ.ن:حتی شب ها...
دست خودت نیست باید اشک بریزی تا سبک شی.
تکه تکه هایم را جمع می کنم.
" بار سفر می بندم...
می خواهم بارم را روی کولم بیندازم و راهم را بگیرم و بروم... " *
* قسمتی از دل نوشته ی دوست عزیزم هدی اصفهانی
تکه تکه شده ام...
.
.
.
.
.
.
بدون شرح.
میان جنگل کاج های تلخ
هر نیمکتِ خالی
می تواند جای تو باشد ـ
و این جا
چقدر نیمکت خالی هست
هر غروب ـ
دوستت ندارم این روزها
خالی نمیکنی مرا این روزها
هنگامی به تو علاقمند شدم که واسطه ای شدی بین من و او...
زبان من شدی پیش او
بگذریم...
دوستت ندارم این روزها نقاشی.
...
زمانی فکر میکردم تنهایی تو هم بزرگ و از جنس تنهایی های منه...
به تو نزدیک شدم...
ذوق زده بودم از برآورده شدن آرزویی بزرگ و کهنه...
حالا تو را کمی بهتر میشناسم... کمی بیشتر ار آغاز...
تو خوبی... بیشتر از آرزویی که داشتم...
اما تنهایی من...
پاییز ...پاییز...
باد ... رنگ ... انبوه برگ ... رقص کنان ...
من...من... من...
پر از نوستالژی ام این روزها...
روزی دونه های تو رنگ عقیق میشن...
میری بالا... بالا... بالا...
سنگین میشی و می درخشی...
بعد
ترک میخوری...
دونه های دلت پیدا میشن...
شیرین و خوش رنگ...
من هم از این پایین برات دست تکون میدم...
روزی که خیلی دور نیست.
...
به یاد همون انار آبیی که روزی چیز با ارزشی به من داد...
بابت آن روزها و این روزها از تو متشکرم انار آبی.
......

در باتلاق وجود خود فرو میروم
و خفه می شوم
حتی دریغ
از یک شاخه خشک و پوسیده !
" سید محمد باقر موسوی"
پر از حرفم
ولی
حرف هایم را سکوت میکنم...
چه کردی با خودت؟
باور نمی کنم
باور نمی کنم کسی تونسته دونه های آبی تورو گره بزنه
و لباس زمستونیه خودش کنه...
...
ناراحتم...
چقدر عطش داشتم
عطش حرف زدن با تو...
شرط عشق است که از دوست شکایت نکنند
لیکن از شوق حکایت به زبان می آید
...

چقدر حرف داشتند گریه های بی امان تو...
و تو هیچی نگفتی...

تلنگر زدی...
بغضم لرزید...
نشست تو گلوم...
سرخی...
داغی...
حلقه زد...
تر شد...
فریادش سر تو خالی شد...
اینجا تنها نیستم !!!
او هست.
عطرش هست.
و قاب عکس همیشه ساکتش کنارم.
دل نوشته ای از : هدی اصفهانی .
آنقدر بدون حضور تو با تو حرف زده ام که دیگر وقتی میگویی میتوانی گوش باشی من احساس تکراری و بیهوده بودن حرف هایم را میکنم...
کاش سکوت های تو فرمان ساکت ماندن به من نمی دادند...
تقدیم به بهترین دوستم که قشنگ ترین و عزیزترین خاطره را برایم ثبت کرد...
دوستش دارم و همیشه به نیکی از او یاد میکنم و برایش بهترین ها را آرزو دارم.