پیرمرد با صفایی تعریف میکرد که یک روز صبح اومد در شیشه ی عسلو باز کنه
یکهو زنبوره گفت: اِهم م م !
:)
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 0:22  توسط نیمکت
|

پیرمرد با صفایی تعریف میکرد که یک روز صبح اومد در شیشه ی عسلو باز کنه
یکهو زنبوره گفت: اِهم م م !
:)